پیغام کوتاه
ارشيو پيغام کوتاه   

 

صمیمیت با خدا [= گستاخی / من و تو کردن با خدا]

صدیق قطبی

* به نشابور عجوزی، عراقیه نام، درویش، ازدرها سؤال کردی. [گدایی می کرد]. برفت. [مُرد.] او را به خواب دیدند. گفتند: «حال تو؟» گفت: « مرا گفتند: چه آوردی؟ گفتم: آه! همه عمر به این در حوالت کردند که خدا دهاد، اکنون می گویند: چه آوردی؟» (طبقات الصوفیه)

* بعد از مرگ، رابعه را به خواب دیدند؛ گفتند: «حال گوی.» گفت: «آن جوان مردان در آمدند، گفتند: « مَن ربّک؟» گفتم: «باز گردید و خدای را بگویید: با چندین هزار هزار خلق، پیرزنی ضعیفه را فراموش نکردی، من که در همه جهان تو را دارم، هرگزت فراموش کنم تا کسی فرستی که: خدای تو کیست؟» (تذکرة الاولیا)

 

Image result for ‫صمیمیت با خدا‬‎



صدیق قطبی

* به نشابور عجوزی، عراقیه نام، درویش، ازدرها سؤال کردی. [گدایی می کرد]. برفت. [مُرد.] او را به خواب دیدند. گفتند: «حال تو؟» گفت: « مرا گفتند: چه آوردی؟ گفتم: آه! همه عمر به این در حوالت کردند که خدا دهاد، اکنون می گویند: چه آوردی؟» (طبقات الصوفیه)

* بعد از مرگ، رابعه را به خواب دیدند؛ گفتند: «حال گوی.» گفت: «آن جوان مردان در آمدند، گفتند: « مَن ربّک؟» گفتم: «باز گردید و خدای را بگویید: با چندین هزار هزار خلق، پیرزنی ضعیفه را فراموش نکردی، من که در همه جهان تو را دارم، هرگزت فراموش کنم تا کسی فرستی که: خدای تو کیست؟» (تذکرة الاولیا)

* به نشابور عجوزی، عراقیه نام، درویش، ازدرها سؤال کردی. [گدایی می کرد]. برفت. [مُرد.] او را به خواب دیدند. گفتند: «حال تو؟» گفت: « مرا گفتند: چه آوردی؟ گفتم: آه! همه عمر به این در حوالت کردند که خدا دهاد، اکنون می گویند: چه آوردی؟» (طبقات الصوفیه)

* بعد از مرگ، رابعه را به خواب دیدند؛ گفتند: «حال گوی.» گفت: «آن جوان مردان در آمدند، گفتند: « مَن ربّک؟» گفتم: «باز گردید و خدای را بگویید: با چندین هزار هزار خلق، پیرزنی ضعیفه را فراموش نکردی، من که در همه جهان تو را دارم، هرگزت فراموش کنم تا کسی فرستی که: خدای تو کیست؟» (تذکرة الاولیا)

* گاه گاه چندان استغنا بر من مستولی شود که اگر الله با همه ی جلالت خویش، بیاید و گوید که « به من نگاه کن»، من نکنم! (بهاء ولد: معارف)

* بایزید را - قدس الله سره- پس ازمرگ به خواب دیدند، گفتند: حال تو؟ گفت: مرا گفتند: ای پیر، چه آوردی؟ گفتم: درویشی به درگاه مَلِک شود؛ وی را نگویند چه آوردی، گویند چه خواهی! (نفحات الانس)

* به خوابش دیدند، گفتند: «با منکر و نکیر چه کردی؟» شبلی گفت: «درآمدند و گفتند: خدای تو کیست؟ گفتم خدای من آن است که شما را وجمله ی فرشتگان را نصب کرد تا پدرم آدم را سجده کردند، و من در پشت پدر بودم و در شما نظاره می کردم.» (تذکرة الاولیا)

* وگفت: اگر فردا مرا گوید: «چه آوردی؟» گویم: «خداوندا از زندان موی بالیده، و جامه ی شوخگن، وعالَمی اندوه، وخجلت بر هم بسته چه توان آورد؟ مرا بشوی و خلعتی فرست، و مپرس!» (یحیی معاد رازی: تذکرة الاولیا)

* شبلی یک بار به دیوانه ستان درشد، جوانی را دید درسلسله کشیده؛ چون ماه همی تافت. شبلی را گفت: «تو را مردی روشن می بینم. ازبهر خدا سحرگاهی سخن من با او بگوی که «از خان و مانم برآوردی، و درجهانم آواره کردی، و از خویش و پیوندم جدا افکندی، و در غربتم انداختی، و گرسنه و برهنه بگذاشتی، و عقلم ببردی، و در زنجیر و بند گرانم کشیدی، ورسوای خلقم کردی، جز دوستی تو چه گناه دارم؟ اگر وقت آمد دستی بر نه [کاری بکن].» چون شبلی بر دررسید، جوان آواز داد که «ای شیخ! زنهار که هیچ نگویی که بدتر کند!» (تذکرة الاولیا)

* یکی این آیت برخواند ( وقودُها الناسُ والحجارةُ: سوخت جهنم، مردمان و سنگ ها هستند-بقره/24) – و شیخ ما در آیت عذاب کم سخن گفتی- گفت: « چون سنگ و آدمی هر دو به نزدیک تو یک نرخ است دوزخ به سنگ می تاب و این بیچارگان را مسوز.»  (ابوسعید ابوالخیر: اسرار التوحید)

* ازو می آید که شبی نماز می کرد، آوازی شنید که: هان، بوالحسنُو خواهی که آنچه ازتو می دانم با خلق بگویم تاسنگسارت کنند؟ شیخ گفت: ای بار خدایا، خواهی تا آنچه از رحمت تو می دانم واز کرم تو می بینم با خلق بگویم تا هیچکست سجود نکند ؟ آوازی شنید که نه از تو ونه از من. (نوشته بر دریا، از میراث عرفانی ابوالحسن خرقانی)

* گفت: سه چیز از آنِ من به دست خلق مکن: که من جان از تو ها گرفته ام به ملک الموت ندهم؛ وبه روز وشب با من تویی، کرام الکاتبین در میان چه باید ؟ وسؤال منکر نخواهم، اگر از نورِ یقین تو به ایشان ها دارم تا بتو ایمان نیارند دست باز نگیرم. (نوشته بر دریا، از میراث عرفانی ابوالحسن خرقانی)

* گفت:  خدای تعالی دری به من بازگشاد که «من همه خلقِ آسمان و زمین را از گناه عفو کنم الا کسی را که دعویِ دوستیِ من کرده بوَد.» گفتم: «اگر از آن جانب عفو نیست ازین جانب نیز پشیمانی پدید نیست! بکوب تا بکوبیم که ما بدانچه گفته ایم پشیمان نیستیم!» (نوشته بر دریا، از میراث عرفانی ابوالحسن خرقانی)

* وگفت: حق گفت «بنده ی من، همه چیز به تو دهم الا خداوندی.» گفتم: « خداوندی نیز به بوالحسن دهی هم نخواهد. و این دادن و دهم از میان برگیر که این بیکارگان گویند.» (نوشته بر دریا، از میراث عرفانی ابوالحسن خرقانی)

* مقلدند، آنکه محققتراست مقلدتراست؛ قومی مقلد دلند، قومی مقلد صفا، قومی مقلد مصطفی، قومی مقلد خدا، ازخدا روایت کنند. قومی هم مقلد خدا نباشند، از خدا روایت نکنند، از خود گویند. (مقالات شمس تبریزی)

 * مرا رساله ی محمد رسول الله سود ندارد، مرا رساله ی خود باید. اگر هزار رساله بخوانم که تاریکتر شوم. (مقالات شمس تبریزی)

*خدا بر من ده بار سلام می کند؛ جواب نمی گویم. بعد ده بار، بگویم: «علیک»، وخود را کر سازم! (مقالات شمس)

* مرا مهاری است که هیچ کس را زهره نباشد که آن مهار من بگیرد، الا محمد رسول الله، او نیز مهار من به حساب گیرد؛ آن وقت که تند باشم که نخوت درویشی در سرم آید، مهارم را هرگز نگیرد. (مقالات شمس تبریزی)

* مردی فاسق شراب می خورد، در پیاله های نخستین پس از سر کشیدن می گفت پروردگارا، من خطا می کنم تو باری جزو گناهان من ننویس. اما چون پیاله یی چند بگشت و دماغ مردک، تر شد، گفت: حالا می خواهی بنویس، می خواهی ننویس! (خواندنی های ادب فارسی، علی اصغر حلبی)

*  شخصی می خواست به حج برود، ظریفی را دید و از او بِحِلی خواست.  ظریف او را گفت: «سفر خوش، اما بگو ببینم همسرِ خود را به که می سپاری؟» گفت: «به خدا» گفت: « به عجب آدم صبوری می سپاری؛ زیرا اگر روزی صد نفر به خانه ی تو بیایند و بروند، او صدایش در نمی آید!»(خواندنی های ادب فارسی، علی اصغر حلبی)

*

مناظره انسان و خدا

 خـــدا:

جهـــان را ز یک آب وگل آفــریــدم         تـو ایـران وتـاتـار وزنگ آفــریـدی

مـــن از خاک پــولاد نـاب آفــریدم       تـو شـمشــیر وتیر وتفنگ آفــریدی

تبـــر آفـــریـدی نهـــال چمـــن را

قفس ســاختی طائر نغمــه زن را

 انســان:

تو شب آفـــریدی چــراغ آفــریـدم        ســـفال آفــریـدی ایــاغ آفــریدم

بیــابـان وکهســار وراغ آفـــریدی         خیــابان وگلــزار وبـاغ آفــریدم

مــن آنم که از سنگ آئینه ســازم       من آنم که از زهر نوشینه سازم

 (اقبال لاهوری)

*

در کنار دجله سلطان بایزید / بود تنها فارغ از خیل مرید

ناگه آوازی زعرش کبریا / خورد برگوشش که ای شیخ ریا

آنچه داری در میان کهنه دلق / میل آن داری که بنمایم به خلق

تا خلایق قصد آزارت کنند / سنگ باران بر سر دارت کنند

گفت یارب میل آن داری تو هم / شمه ای از رحمتت سازم رقم

تا خلایق از عبادت کم کنند / از نماز و روزه و حج رم کنند

کردگارش باز آمد در سخن / نی زما و نی زتو رو دم مزن

(؟)

*

در خراسان بود دولت در مزید /  زان که پیدا شد خراسان را عمید

صد غلامش بود ترک ماهروی  /  سرو قامت سیم ساعد مشک بوی

هر کسی در گوش دُرّی شب فروز/ شب شده در عکس آن دُر همچو روز

با کلاه شفشه و با طوق زر / سر به سر سیمین بر و زرین سپر

با کمرهای مرصّع در میان/ هر یکی را نقره خنگی زیر ران

هرکه دیدی روی ان یک لشکری / دل بدادی حالی و جان بر سری

از قضا دیوانه ای بس گرسنه/ ژنده ای پوشیده سرپا برهنه

دید آن خیل غلامان را زدور/ گفت آن کیستند این خیل حور؟

جمله ی شهرش جوابش داد راست/ کاین غالمان عمید شهر ماست

چون شنید این قصه آن دیوانه زود / اوفتاد اندر سر دیوانه دود

گفت ای دارنده ی عرش مجید/ بنده پروردن بیاموز از عمید         (منطق الطیر، عطار نیشابوری)

[عمید: بزرگ و فرمانروا، شفشه: زربافته، نقره خنگی: اسب سفید، بر سری: به علاوه، مرصع: جواهر نشان، ژنده: لباس پاره و کهنه/ منظور عطار از عمید خراسان، محمد بن منصور نسوی(م 594) از بزرگان زمان سلجوقیان است.]

*

آن یکی گستاخ رو اندر هری / چون بدیدی او غلام مهتری

جامه ی اطلس، کمر زرین، روان / روی کردی سوی قبله ی آسمان:

کای خدا، زین خواجه ی صاحب منن / چون نیاموزی تو بنده داشتن؟

بنده پروردن بیاموز ای خدای / زین رئیس و اختیار شاه ما  (مثنوی معنوی، دفتر پنجم)

[= در شهر هرات، درویشی بی نوا و گستاخ، با مشاهده ی غلامان یکی از اعیان و سرداران که جامه های گرانبها بر تن و کمر زرین بر میان داشتند، روی سوی آسمان کرد و گفت: خدایا، چرا بنده پروری را از این نیکمرد بزرگ نمی آموزی؟]

*

 گفت آن دیوانه ای بی برگ بود / زیستن بر وی  بتر از مرگ بود

در شکم، نان، بر جگر آبی نداشت / در همه عالَم خور وخوابی نداشت

از قضا یک روز بس خوار و خجل / سوی نیشابور می شد تنگدل

دید از گاوان همه صحرا سیاه  /  همچو صحرای دل از ظلم و گناه

بازپرسید او که: این گاوان کِراست؟ /  گفت: این ملک عمید شهر ماست

رفت از آنجا، چشمها خیره شده  / دید صحرایی دگر تیره شده

بود زیر اسب صحرایی نهان / اسب گفتی باز می گیرد جهان

گفت: این اسبان کِراست این جایگاه؟ /  گفت: هست آنِ عمید پادشاه

رفت لَختی نیز آن نا هوشمند/ دید صحرایی دگر پر گوسفند

گفت: آنِ کیست، چندینی رمه؟ / مرد گفت: آنِ عمید است این همه

رفت لختی نیز چون دروازه دید / ماه وَش ترکانِ بی اندازه دید

هر یکی رویی چو ماه آراسته / جمله همچون سرو قد پیراسته

گفت: مجنون کاین غالمان آنِ کیست؟ / وین همه سرو خرامان آنِ کیست؟

گفت شهر آرای عیدند این همه/  بنده ی خاص عمیدند این همه

چون درون شهر رفت آن ناتوان  / دید ایوانی سرش در آسمان

کرد آن دیوانه از مردی سؤال / کآنِ کیست این قصر چندین با کمال؟

گفت این قصر عمید است ای پسر / تو که باشی چون ندانی این قدر؟

مرد مجنون دید خود را نیم جان / وز تهیدستی نبودش نیم نان

آتشی در جان آن مجنون فتاد / خشمگین گشت و دلش در خون فتاد

ژنده ای داشت او ز سر برکند زود /  پس به سوی آسمان افکند زود

گفت گیر این ژنده دستار اینت غم / تا عمیدت را دهی این نیز هم

چون همه چیزی عمیدت را سزاست / در سرم این ژنده گر نَبوَد رواست         

 ( مصیبت نامه، عطار نیشابوری)

*

پیرمردی، مفلس و برگشته بخت/ روزگاری داشت ناهموار و سخت

هم پسر، هم دخترش بیمار بود/ هم بلای فقر و هم تیمار بود

این، دوا میخواستی، آن یک پزشک/ این، غذایش آه بودی، آن سرشک

این، عسل میخواست، آن یک شوربا/ این، لحافش پاره بود، آن یک قبا

روزها میرفت بر بازار و کوی / نان طلب میکرد و میبرد آبروی

دست بر هر خودپرستی میگشود / تا پشیزی بر پشیزی میفزود

هر امیری را، روان میشد ز پی / تا مگر پیراهنی، بخشد به وی

شب، بسوی خانه میمد زبون / قالب از نیرو تهی، دل پر ز خون

روز، سائل بود و شب بیمار دار / روز از مردم، شب از خود شرمسار

صبحگاهی رفت و از اهل کرم / کس ندادش نه پشیز و نه درم

از دری میرفت حیران بر دری / رهنورد، اما نه پائی، نه سری

ناشمرده، برزن و کوئی نماند / دیگرش پای تکاپوئی نماند

درهمی در دست و در دامن نداشت / ساز و برگ خانه برگشتن نداشت

رفت سوی آسیا هنگام شام / گندمش بخشید دهقان یک دو جام

زد گره در دامن آن گندم، فقیر / شد روان و گفت کای حی قدیر

گر تو پیش آری بفضل خویش دست / برگشائی هر گره کایام بست

چون کنم، یارب، در این فصل شتا / من علیل و کودکانم ناشتا

میخرید این گندم ار یک جای کس / هم عسل زان میخریدم، هم عدس

آن عدس، در شوربا میریختم / وان عسل، با آب می‌آمیختم

درد اگر باشد یکی، دارو یکی است / جان فدای آنکه درد او یکی است

بس گره بگشوده‌ای، از هر قبیل / این گره را نیز بگشا، ای جلیل

این دعا میکرد و می‌پیمود راه / ناگه افتادش به پیش پا، نگاه

دید گفتارش فساد انگیخته / وان گره بگشوده، گندم ریخته

بانگ بر زد، کای خدای دادگر / چون تو دانائی، نمیداند مگر

سالها نرد خدائی باختی / این گره را زان گره نشناختی

این چه کار است، ای خدای شهر و ده / فرقها بود این گره را زان گره

چون نمی‌بیند، چو تو بیننده‌ای / کاین گره را برگشاید، بنده‌ای

تا که بر دست تو دادم کار را / ناشتا بگذاشتی بیمار را

هر چه در غربال دیدی، بیختی / هم عسل، هم شوربا را ریختی

من ترا کی گفتم، ای یار عزیز / کاین گره بگشای و گندم را بریز

ابلهی کردم که گفتم، ای خدای / گر توانی این گره را برگشای

آن گره را چون نیارستی گشود / این گره بگشودنت، دیگر چه بود

من خداوندی ندیدم زین نمط / یک گره بگشودی و آنهم غلط

الغرض، برگشت مسکین دردناک / تا مگر برچیند آن گندم ز خاک

چون برای جستجو خم کرد سر / دید افتاده یکی همیان زر

سجده کرد و گفت کای رب ودود / من چه دانستم ترا حکمت چه بود

هر بلائی کز تو آید، رحمتی است / هر که را فقری دهی، آن دولتی است

تو بسی زاندیشه برتر بوده‌ای / هر چه فرمان است، خود فرموده‌ای

زان بتاریکی گذاری بنده را / تا ببیند آن رخ تابنده را

تیشه، زان بر هر رگ و بندم زنند / تا که با لطف تو، پیوندم زنند

گر کسی را از تو دردی شد نصیب / هم، سرانجامش تو گردیدی طبیب

هر که مسکین و پریشان تو بود / خود نمیدانست و مهمان تو بود

رزق زان معنی ندادندم خسان / تا ترا دانم پناه بیکسان

ناتوانی زان دهی بر تندرست / تا بداند کآنچه دارد زان تست

زان به درها بردی این درویش را / تا که بشناسد خدای خویش را

اندرین پستی، قضایم زان فکند / تا تو را جویم، تو را خوانم بلند

من به مردم داشتم روی نیاز / گرچه روز و شب در حق بود باز

من بسی دیدم خداوندان مال / تو کریمی، ای خدای ذوالجلال

بر در دونان، چو افتادم ز پای / هم تو دستم را گرفتی، ای خدای

گندمم را ریختی، تا زر دهی / رشته‌ام بردی، تا که گوهر دهی

 (پروین اعتصامی)



ارسال شده در مورخه : سه شنبه، 1 تير ماه، 1395 توسط hosseini  پرینت

مرتبط باموضوع :

 نصب مناره های مسجد حضرت عبدالله و امام شافعی  [ جمعه، 25 تير ماه، 1395 ] 340 مشاهده
 مسابقه قرآنی_تسنیم  [ سه شنبه، 16 خرداد ماه، 1396 ] 135 مشاهده
 سومین دوره مسابقات فرهنگی تسنیم قرآنی  [ شنبه، 22 خرداد ماه، 1395 ] 281 مشاهده
 عضویت در گروه تلگرامی شمشیری ها، همدلی  [ پنجشنبه، 15 مهر ماه، 1395 ] 451 مشاهده
 شعر پیره هه لو: (عقاب پیر)  [ جمعه، 25 تير ماه، 1395 ] 505 مشاهده
 
نام شما: [ کاربر جدید ]

نام شما (ضروری): 
ایمیل شما (ضروری): 
نظر:


:) ;) |) :- :( :0 :# *) ^) +)) :} |(( @: (:) :? :**
کد امنیتی
کد امنیتی

  [ بازگشت ]
امتیاز دهی به مطلب
انتخاب ها

 فایل پی دی اف فایل پی دی اف

 گرفتن پرينت از اين مطلب گرفتن پرينت از اين مطلب

 ارسال به دوستان ارسال به دوستان

 گزارش این پست به مدیر سایت گزارش این پست به مدیر سایت

اشتراک گذاري مطلب