پیغام کوتاه
ارشيو پيغام کوتاه   

 
روستای شمشیر: داستانهای کوتاه

جستجو پیرامون این موضوع:    
[ برگشت به صفحه اصلی | انتخاب موضوع جدید ]

 كسی كه چند بار كارهای خطرناك كرده باشد و به تصادف از كیفر نجات یافته باشد و به همین سبب شیرك شده با گستاخی بخواهد باز هم به چنان كارها دست بزند به او گویند: یك بار جستی ای ملخک، دو بار جستی ای ملخک، بار سوم چوب است و فلك ...
راویان اخبار و ناقلان آثار و طوطیان شکرشکن شیرین گفتار، چنین نقل کرده‌اند که در روزگاران پیشین، در عهد پادشاهی یکی از پادشاهان، روزی یك زن به حمام رفت، اتفاقاً زن رمال‌باشی پادشاه هم در حمام بود و آن زن آمد و رختش را پهلوی رخت او بیرون آورد و وارد حمام شد.
زن رمال شاه از حمام بیرون آمد و گفت: "این رخت كیست؟" گفتند: "این رخت فلان زن است". گفت: "بریزید توی آب" رخت آن زن بیچاره را به دستور زن رمال به آب ریختند. چون آن زن از حمام بیرون آمد و دید دلش سوخت و كینه آن زن را به دل گرفت و هر طور بود به خانه برگشت.
شب شد. شوهرش به خانه آمد زن به او گفت: "از فردا سر كار نرو!" شوهرش گفت: "چرا؟" گفت: "میگم نرو" گفت: "پس چكار كنم؟" زن گفت: "فردا یك كتاب رمالی می‌گیری و فال‌بین و رمل‌تران میشی". شوهر گفت: "چرا؟" گفت: "میخوام شوورم رمل‌تران باشه" خب پافشاری زن بود و دلیل و برهان نمی‌خواست گفت: "باشه فردا صبح میرم و رمالی بلد میشم" اما كجا به سر كار می‌رفت؟ ریشخند زنش می‌كرد و او هیچ از رمل‌ترانی نمی‌دانست و نمی‌آموخت.
اتفاقاً در آن روزها یك شب خزانه و اموال شاه را دزدیدند. شاه به رمالش رجوع كرد و گفت: "خب باید رمل بترانی و بگی كه اونا كجا هستند و كی‌ها هستند؟" رمال گفت: "كی‌ها؟" شاه گفت: "آن دزدها". هرچه رمل انداخت و به این گوشه و آن گوشه دنیا چیزی دستگیرش نشد، عاقبت گفت: "قبله عالم به سلامت باد چیزی به نظرم نمیاد!" شاه بسیار خلقش تنگ شد. رمال گفت: "سرور من خداوند وجود شما رو حفظ كنه غمین مباشید، شما می‌تونین از رمال‌های شهر كمك بگیرین".
شاه همین كار را كرد و رمال‌های شهر را به حضور پذیرفت، آن زن هم شوهرش را وادار كرد برود.

چهارشنبه، 15 آبان ماه، 1392
نویسنده:Administrator
بازدید:29662 بار

دختر آينه از سری داستانهای کوتاه و آموزنده (قصه ژاپنی)

زيارتگاه اگاواچي ميوژين بخش مينامي- ايسه در دوره اشيكاگوشوگون (1573-1338) دچار ويراني شد ارباب گيتاهاتكه - دايميوي ناحيه - به سبب جنگ و پيشامدهاي ديگر نتوانست به مرمت آن بپردازد.
ماتسومورا هيوگو رهرو شينتو معبد به ناچار به كيوتو رفت تا از دايميوي آنجا - هوشوكاوا (ارباب بزرگ وابسته به دربار) كه از نزديكان شوگون بود - تقاضاي كمك كند.
ارباب هوشو كاوا رهرو معبد را به گرمي پذيرفت و قول داد با شوگون گفتگو كند و از او براي ترميم زيارتگاه اگاواچي ميوژين كمك بگيرد. از آنجا كه انجام اين كار مستلزم بررسي معبد و تشريفات ديگر بود، ماتسومورا خانواده خود را به كيوتو آورد و با اجاره كردن خانه ئي در ميدان قديمي كيوگوكوه ساكن پايتخت شد.
خانه اجاره ئي، زيبا اما كهنه بود و زمان درازي بدون مستاجر مانده. مي گفتند خانه ئي بد يمن است. در شمال شرقي باغش چاه آبي قرار داشت كه مستاجران پيشين خانه به دلايل نامعلومي خود را در آن غرق كرده بودند، اما از آنجا كه ماتسومورا رهرو شينتو بود از ارواح خبيث بيمي نداشت و به زودي آنجا را خانه ئي راحت و مناسب يافت.
تابستان آن سال خشكسالي سختي فرا رسيد. ماه ها گذشت و در پنج ايالت همسايه باران نباريد. رودها در بستر خود خشكيدند. چاه ها خشكيدند و حتي پايتخت هم دچار كم آبي شد، اما چاه آب باغ ماتسومورو در تمام طول فصل گرم، از آبي زلال و خنك بهره ور ماند.
مردم از هرسوي شهر براي برداشتن آب بدانجا روي آوردند؛ و از آنجا كه كمترين نقصاني در آب پديد نيامد، ماتسومورا با گشاده دستي به مردم اجازه داد كه از اين موهبت برخوردار شوند.
چنين بود تا يك روز صبح كساني كه براي برداشتن آب آمده بودند جسد نوكر جوان همسايه را در چاه آب پيدا كردند. در پرس و جوئي كه انجام شد دليلي بر تمايل جوان به خودكشي نيافتند و ماتسومورا داستان هايي را به ياد آورد كه هنگام آمدن بدين خانه درباره چاه و ارواح خبيث گفته بودند.

سه شنبه، 7 آبان ماه، 1392
نویسنده:Administrator
بازدید:1028 بار

نصوح، مردی که در حمام زنانه کار می کرد


نصوح مردى بود شبیه زنها ،صدایش نازک بود صورتش مو نداشت و اندامی زنانه داشت او مردی شهوتران بود با سواستفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار مى کرد و کسى از وضع او خبر نداشت او از این راه هم امرارمعاش می کرد هم ارضای شهوت.
گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود اما هر بار توبه اش را می شکست.
او دلاک و کیسه کش حمام زنانه بود. آوازه تمیزکارى و زرنگى او به گوش همه رسیده و زنان و دختران و رجال دولت و اعیان و اشراف دوست داشتند که وى آنها را دلاکى کند و از او قبلاً وقت مى گرفتند تا روزى در کاخ شاه صحبت از او به میان آمد. دختر شاه به حمام رفت و مشغول استحمام شد.
از قضا گوهر گرانبهاى دختر پادشاه در آن حمام مفقود گشت ، از این حادثه دختر پادشاه در غضب شد و دستور داد که همه کارگران را تفتیش کنند تا شاید آن گوهر ارزنده پیدا شود.


کارگران را یکى بعد از دیگرى گشتند تا اینکه نوبت به نصوح رسید او از ترس رسوایى ، حاضر نـشد که وى را تفتیش ‍ کنند، لذا به هر طرفى که مى رفتند تا دستگیرش کنند، او به طرف دیگر فرار مى کرد و...
  این عمل او سوء ظن دزدى را در مورد او تقویت مى کرد و لذا مأمورین براى دستگیرى او بیشتر سعى مى کردند. نصوح هم تنها راه نجات را در این دید که خود را در میان خزینه حمام پنهان کند، ناچار به داخل خزینه رفته و همین که دید مأمورین براى گرفتن او به خزینه آمدند و دیگر کارش از کار گذشته و الان است که رسوا شود به خداى تعالى متوجه شد و از روى اخلاص توبه کرد در حالی که بدنش مثل بید می‌لرزید با تمام وجود و با دلی شکسته گفت: خداوندا گرچه بارها توبه‌ام بشکستم، اما تو را به مقام ستاری ات این بار نیز فعل قبیحم بپوشان تا زین پس گرد هیچ گناهی نگردم و از خدا خواست که از این غم و رسوایى نجاتش دهد.

شنبه، 13 مهر ماه، 1392
نویسنده:Administrator
بازدید:1091 بار

داستان آموزنده و کوتاه (فرشته کوچولوی غمگین)

مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیار دوست می داشت.دخترک به بیماری سختی مبتلا شد.پدر به هر دری زد تا کودک سلامتیش را دوباره به دست بیاورد هر چه پول داشت برای درمان او خرج کرد ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد.
پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد.با هیچ کس صحبت نمی کرد و سر کار نمی رفت.دوستان و آشنایان خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند ولی موفق نشدند.
شبی پدر رویای عجیبی دید.دید که در بهشت است و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند.
هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود.مرد وقتی جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است همان دختر خودش است.پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد از او پرسید:دلبندم چرا غمگینی؟چرا شمع تو خاموش است؟

چهارشنبه، 27 شهريور ماه، 1392
نویسنده:Administrator
بازدید:1319 بار

نیمروز بود کشاورز و خانواده اش برای نهار خود را آماده می کردند یکی از فرزندان گفت در کنار رودخانه هزاران سرباز اردو زده اند چادری سفید رنگ هم در آنجا بود که فکر می کنم پادشاه ایران در میان آنان باشد سه پسر از میان هفت فرزند او بلند شدند به پدر رو کردند و گفتند زمان مناسبی است که ما را به خدمت ارتش ایران زمین درآوری ، پدر از این کار آنان ناراضی بود اما به خاطر خواست پیگیر آنها پذیرفت و به همراهشان به سوی اردو رفت .

دو جنگاور در کنار درختی ایستاده بودند که با دیدن پدر و سه پسرش پیش آمدند...

جنگاوری رشید که سیمایی مردانه داشت پرسید چرا به سپاه ایران نزدیک می شود . پدر گفت فرزندانم می خواهند همچون شما سرباز ایران شوند .

جنگاور گفت تا کنون چه می کردند . پدر گفت همراه من کشاورزی می کنند .

جنگاور نگاهی به سیمای سه برادر افکند و گفت و اگر آنان همراه ما به جنگ بیایند زمین های کشاورزیت را می توانی اداره کنی ؟

پیرمرد گفت آنگاه قسمتی از زمین ها همچون گذشته برهوت خواهد شد .

دوشنبه، 25 شهريور ماه، 1392
نویسنده:Administrator
بازدید:1107 بار

راست است، اعصابم خيلي ضعيف است، به‌طور وحشتناكي عصبي هستم ـ هميشه اينطور بودم، ولي به چه دليل ادعا مي‌كنيد كه ديوانه باشم؟ بيماري حس‌هاي مرا تند و شديد كرده است ـ ولي آنها را نابود ننموده ـ و يا سست و ضعيف نساخته است. حس شنوايي من از تمام حس‌هاي ديگر دقيق‌تر و ظريف‌تر بود. تمام اصوات آسماني و زميني را شنيده‌ام. از جهنم نيز چيزهاي زيادي به گوشم رسيده است. چطور ممكن است ديوانه باشم؟ دقت كنيد، ملاحظه بفرمائيد كه چگونه با تندرستي و آرامي قادرم سراسر داستان را برايتان حكايت كنم.

چگونه اين فكر براي اولين بار به مغز من رسوخ نمود خودم هم نمي‌دانم، ولي، همين كه جايگزين گرديد، شب و روز مونس و محشور من شد. قصد و نيتي در كار نبود. هوي و هوسي هم وجود نداشت. مردك پير را دوست مي‌داشتم. هرگز آسيبش به من نرسيده بود. هرگز توهين به من نكرده بود به طلاهايش كوچكترين تمايلي نداشتم. به نظرم اين چشم او بود، آري، خودش بود، يكي از آنها به چشم كركس شباهت داشت، چشمي بود آبي كمرنگ و لكه‌اي بر بالاي سياهي آن قرار داشت. هر بار كه اين چشم با من تلاقي مي‌كرد، خونم منجمد مي‌شد و بدين‌ترتيب، آهسته ـ ذره ‌ذره ـ به سرم زد كه حيات اين پيرمرد را قطع كنم و بدين‌وسيله خود را براي هميشه از چنگال اين چشم، رهايي دهم. اكنون برويم سر اشكال كار، خيال مي‌كنيد ديوانه هستم. ديوانه چيزي سرش نمي‌شود. اگر مرا مي‌ديديد. اگر مي‌ديدي با چه بصيرتي دست به كار شدم. چقدر با حزم و احتياط و پنهان از ديگران به اجراي نقشه‌ام پرداخته‌ام، سراسر هفته قبل از جنايت به قدري با پيرمرد مهرباني كردم كه هرگز سابقه نداشت.

سه شنبه، 12 شهريور ماه، 1392
نویسنده:Administrator
بازدید:1421 بار

بار اول كه دكتر دروبل در راهروهاي بناي خاكستري رنگ و وسيع بخش تحقيقات بنگاه كل داروئي به خانم پارتش برخورد، نتوانست جلوي خودش را بگيرد و توي نخ او نرودغ از زشتي او آدم همانقدر يكه ميخورد كه از زيبائيش. و چنان مينمود كه خانم پارتش همه آن عوامل وحشتناكي را كه طبيعت گاهي آدميزاد را بدان ميآرايد در خود جمع كرده بود.

پا توي شصت گذاشته بود و بزك غليظ، با خمير گلي رنگ، شيارهاي بي حساب صورت مفلوكش را بتونه، كرده و دست اندازهاي صورتش را با بازي سايه روشن خارق العاده اي مشخص تر ساخته بود. در طرفين دماغ عقابي بيرون پريده اش، دو چشم ريز خاكستري، در پناه چين هاي پوست چروكيده قرار گرفته بود، قشري از آرد قرمز، كه خطوط درهم و برهم چوب بست بناها را روي زمينه ديوار ترك دار در حال فرو ريختن، بياد مي آورد.

گونه هاي مخطط او را در خود گرفته بود از چانه بپائين، پوست، بارديفي از تپه ماهور، به دره هاي تاريك مشرف مي شد تا در پناه رديف فشرده گردن بندي از مرواريد قلابي رنگ باخته قرار گيرد. پيراهن سفيد سرگرداني به عبث تقلا ميكرد تا توجه را از پستانهاي آويخته اش برگيرد. و بالاخره دستها، قهوه ئي، مثل دست موميائيهاي مصر، برجستگي رگها را نشان ميداد و به انگشتان استخواني با ناخن هاي از ته چيده كه با لاك قرمز تند رنگ آميزي شده بود منتهي ميشد.

اما دروبل در آزمايشگاه، يكباره عجوزه را از خاطر برد. چنان غرق در كار بود كه صداي در زدن را نشنيد. صدائي مانند ناله بز كه كلمات نامفهومي را سر هم مي كرد او را تكان داد. نگاه كرد و قلبش بطپش افتاد؛ خانم پارتش رودرروي او با ملاحت ميخنديد. يك لحظه بر جا خشكيد و كم كم بخود آمد: «چه خدمتي از دست بنده ساخته است؟»

خانم، پاكت بازي را بطرفش دراز كرد دروبل كاغذي بيرون كشيد كه در سر لوح اش علامت اختصاري بنگاه كل داروئي ديده ميشد و در پائين صفحه امضاي آقاي نه وي يت مدير بخش تحقيقات بچشم ميخورد كه به خانم پارتش اجازه داده بود، از همه قسمتهاي موسسه و آزمايشگاه ديدن كند و تقاضا شده بود كه كاركنان موسسه با كمال ادب از بذل هيچگونه مساعدت و همكاري نسبت بخانم پارتش دريغ نورزند.

شنبه، 9 شهريور ماه، 1392
نویسنده:Administrator
بازدید:1020 بار

رگبار گلوله خاموشي دهكده را شكافت. زن هاي سراسيمه، كودكانشان را در پناه گرفتند. درها با شتاب بسته شد و صداي افتادن كلون ها به گوش آمد. پيرمردان كه در كافه كوچك دهكده به دور ميز بازي دومينو، سرگرم نشخوار زمان بودند با عجله بيرون ريختند و پراكنده شدند.
اما خوآن كريسموس تومو به آستانه در خانه محقر خود نرسيد: گلوله ئي از پشت در سرش جا گرفت و او را خشك و منقبض نقش زمين كرد. سوارها كه هنوز از تفنگ هايشان دود بلند بود در تقاطع كوچه ها جست و خيز مي كردند.
يكي از اين سرخ هاي مادر به خطا را هم نگذاريد فرار كند!

زن ها نگران پيرمردهاي ديگر و بچه ها بودند، زيرا مرداني كه مي توانستند تفنگ سرپري به دست بگيرند يا از قداره استفاده كنند براي شركت در جنگ هاي پارتيزاني به بالاي تپه رفته بودند.
گروهبان كه در ميان صفير گلوله ها روي زمين اسبش قرار گرفته بود، از اين تجربه بهره مي گرفت:
مرغ هاي ترسو، بيائيد بيرون مثل مرد جنگ كنيد!
در ميدان، سايه ها در زير آفتاب از جنبش باز مي ماند. سگي كه در خانه صاحبش را بسته يافته بود، بيمناك زوزه مي كشيد، و بي آن كه طرفي بربندد مي كوشيد پوزه اش را لاي در فرو كند. تفنگ گروهبان بار ديگر طنين افكند و حيوان كه به خود پيچيده بود به شتاب شروع به چرخيدن به دور خود كرد.

مارپيچ زوزه هايش تمام دهكده را مي شكافت و پيش مي رفت، ناگهان دري گشوده شد. كلاريسا موفق شد از دست عمه هايش آزاد شود و خود را به كنار پدربزرگش برساند، اما خوآن كريسوس تومو ديگر زنده نبود.
گروهبان فرياد زد:
دختر را دستگير كنيد!

سه شنبه، 5 شهريور ماه، 1392
نویسنده:Administrator
بازدید:1090 بار

مي گويند:روزي مولانا ،شمس تبريزي را به خانه اش دعوت کرد.

شمس به خانه ي جلال الدين رومي رفت و پس از اين که وسائل پذيرايي ميزبانش را مشاهده کرد از او پرسيد: آيا براي من شراب فراهم نموده اي؟

مولانا حيرت زده پرسيد: مگر تو شراب خوارهستي؟!

شمس پاسخ داد: بلي.

مولانا: ولي من از اين موضوع اطلاع نداشتم!!

ـ حال که فهميدي براي من شراب مهيا کن.

ـ در اين موقع شب، شراب از کجا گير بياورم؟!

ـ به يکي از خدمتکارانت بگو برود و تهيه کند.

- با اين کار آبرو و حيثيتم بين خدام از بين خواهد رفت.

- پس خودت برو و شراب خريداري کن.

- در اين شهر همه مرا ميشناسند، چگونه به محله نصاري نشين بروم و شراب بخرم؟

يكشنبه، 22 بهمن ماه، 1391
نویسنده:Administrator
بازدید:2647 بار


صادق هدایت در کتاب بوف کور خود می نویسد ...

سی و هفت درد و عیب اساسی ما ایرانیان که هیچوقت درمان نشد :


۱-اکثر ما ایرانی ها تخیل را به تفکر ترجیح میدهیم.

۲-اکثر مردم ما در هر شرایطی منافع شخصی خود را به منافع ملی ترجیح میدهیم.

۳-با طناب مفت حاضریم خود را دار بزنیم.

۴-به بدبینی بیش از خوش بینی تمایل داریم.

۵-بیشتر نواقص را میبینیم اما در رفع انها هیچ اقدامی نمیکنیم.

۶-در هر کاری اظهار فضل میکنیم ولی از گفتن نمی دانم شرم داریم.

۷-کلمه من را بیش از ما به کار میبریم.

۸-غالبا مهارت را به دانش ترجیح میدهیم.

۹-بیشتر در گذشته به سر میبریم تا جایی که آینده را فراموش میکنیم.

۱۰-از دوراندیشی و برنامه ریزی عاجزیم و غالبا دچار روزمرگی و حل بحران هستیم.

۱۱-عقب افتادگی مان را به گردن دیگران و توطئه انها میاندازیم،ولی برای جبران ان قدمی بر نمیداریم.

۱۲-دائما دیگران را نصیحت میکنیم،ولی خودمان هرگز به انها عمل نمیکنیم.

۱۳-همیشه اخرین تصمیم را در دقیقه ۹۰ میگیریم.

جمعه، 20 بهمن ماه، 1391
نویسنده:Administrator
بازدید:1459 بار
آمار کاربران
نظرسنجی
نظر شما درباره سایت

خیلی عالیه
میتونه بهتر باشه
جای کار داره
بهترین سایته
نظری ندارم!



نتایج
نظرسنجی ها

تعداد آراء: 92
نظرات : 2

جستجو در گوگل


جستجو در وب
جستجوی سايت

آخرین تصاویر
  • مرحوم احمد کرمی و عارف کرمی
  • مردم روستای شمشیر سال ۱۳۵۸
  • رئوف مرادی و مرحوم باقی فرضی
  • متولدین ۱۳۵۰ مدرسه شمشیر
  • پاییز روستای شمشیر
  • پاییز روستای شمشیر
  • پاییز روستای شمشیر
  • پاییز روستای شمشیر
  • پاییز روستای شمشیر
  • پاییز روستای شمشیر
  • پاییز روستای شمشیر
  • پاییز روستای شمشیر
  • پاییز روستای شمشیر
  • پاییز روستای شمشیر
  • پاییز روستای شمشیر
  • پاییز روستای شمشیر
  • پاییز روستای شمشیر
  • پاییز روستای شمشیر
  • پاییز روستای شمشیر
  • پاییز روستای شمشیر
  • پاییز روستای شمشیر
  • پاییز روستای شمشیر
  • پاییز روستای شمشیر
  • پاییز روستای شمشیر
  • پاییز روستای شمشیر
  • پاییز روستای شمشیر
  • پاییز روستای شمشیر
  • پاییز روستای شمشیر
  • پاییز روستای شمشیر
  • پاییز روستای شمشیر
  • پاییز روستای شمشیر
  • پاییز روستای شمشیر
  • پاییز روستای شمشیر
  • پاییز روستای شمشیر
  • پاییز روستای شمشیر